Hanae_Dark blue

×We won't be erased†

Hanae_Dark blue

×We won't be erased†

Hanae_Dark blue

AURA
𝑯𝒆 𝒔𝒂𝒊𝒅, "𝑶𝒏𝒆 𝒅𝒂𝒚 𝒚𝒐𝒖'𝒍𝒍 𝒍𝒆𝒂𝒗𝒆 𝒕𝒉𝒊𝒔 𝒘𝒐𝒓𝒍𝒅 𝒃𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝑺𝒐, 𝒍𝒊𝒗𝒆 𝒂 𝒍𝒊𝒇𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒘𝒊𝒍𝒍 𝒓𝒆𝒎𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓"

画師
オーラ

خوش اومدید
من هانائه م و اینجا جایگاهی برای پردازش تفکراتمه
*:・゚ (・o

طبقه بندی موضوعی

۹ مطلب با موضوع «من و افکارم» ثبت شده است

۰۸
مرداد

 

 

🍒☁️ Yo*

This is not an Arzeshmand post

ولی دوست داشتم با "خودم" یه گفتمانی داشته باشم. 

 

 

+عام...سلام

 

_نباید دیگه اینجا باشی...چی میخوای؟

 

+داشتم فکر میکردم شاید بتونی کمکم کنی...

 

_وای نه...دیگه نه!

 

+چرا همچی یجوریه؟

 

_....

 

+نمیخوای چیزی بگی؟

 

_فکر کنم چاره دیگه ای ندارم...زراتو بزن...

 

  • (Hyung) Hanae
۲۴
تیر

am 4:10 

سلام

اولا شرمنده م..بعدا برمیگردم و عین یه آدمیزاد یه پست درست و حسابی تر میذارم و باهاتون حرف میزنم.یعنی این ورود ناگهانی رو به حساب کامبک نذارین

ولی میشه یه چند تا سوال بپرسم؟ شاید جواباتون بتونن بهم کمک کنن تا ذهنمو مرتب کنم

☂️

 

1+میشه لطفا بگین چطور میشه از شر برخی خاطرات و آدمای گذشته که تاثیر زیادی روتون گذاشتن راحت شد؟انگار که اصلا وجود نداشتن...حتی اگه تو خیابون ببینیمشون؟یا صفحات مجازی؟

صبر کنین...از کجا مطمئن بشیم این همون چیزیه که میخوایم؟

 

2+چطور یاد بگیریم تا مستقیم تو چشم بقیه نگاه کنیم؟

 

3+چطور بطور کاملا آنی و ناگهانی از یه چیز یا فردی زده نشیم؟

 

4+ چطور یه تغییر اساسی تو خودمون ایجاد کنیم؟چطور شروعش کنیم؟شاید ندونیم چیزی که میخوایم تغییر بدیم چیه

 

مهم ترین سوال!!!!!!

5+میشه فرق

*زندگی دو روزه...یا حالا یا هیچ وقت*

با

* تصمیم گیری از روی هوس باعث پشیمونی میشه*

و نحوه تمیز دادنشون رو توضیح بدین؟

 

 

جواباتونو میخونم...ممنون🧡

XOXO

  • (Hyung) Hanae
۲۷
بهمن

مشغله ذهنی قدیمیم با خوندن یک جمله از دینی دوازدهم دوباره پدیدار شد:


دوره جوانی دوره انعطاف پذیری، دگرگونی و دوره پیری
دوره کم شدن انعطاف و تثبیت خوی ها و خصلت هاست.

قدیم تر ها وقتی یه دختر شیطون و بی دغدغه بودم،نمیتونستم فلسفه جوونی، سیگار، معتاد شدن یا خودکشی رو درک کنم...با کسی در این مورد حرف نمیزدم اما توی ذهنم افسردگی یچیز پوچ و بی معنا تجسم شده بود. یچیز بدرد نخور یا یه بهونه برای از زیرکار در رفتن.
هر چی باشه زندگی رنگین کمون داره... میتونی زیر بارون برقصی... میتونی با چکمه های قرمز بپری تو چاله های آب..
زندگی کلی ستاره داره..
خب زندگی که خیلی قشنگه
کافیه رو زخم یکی مرهم بذاری تا بشه عین قبلش.افسردگیش هم دود میشه میره هوا... 

 

بزرگ تر شدم...
حالا اینطوریم: من چه زری زدم؟
اصلا مگه من زر زدم!؟
کسی نشنید که ...
و کسی هم شترمو ندید(برگرفته از شتر دیدی ندیدیXD)

 

مثال های بیشتری هم هستن و خب طبیعیه...کدوم بچه ای وقتی تازه از شکم مامانش درومده میگه:
« در مکانیک کلاسیک، جهان را می توان اندازه گیری کرد و رفتار پدیده‌ها دترمینیستی است؟ »
:|||||

و کدوم یکی از ماها تفکرات کودکیمون دچار هیچ تغییر نشده؟ هیچ کس.. اصلا راه نداره همچین چیزی

 

 زندگی انسان به چهار قسمت تقسیم شده... کودکی، نوجوانی و جوانی، بزرگسالی و در اخر کهن سالی(حالا تقسیم بندی های دیگه ای هم هستن. به درک.. شما اصل موضوع را دریاب)

چیزی که میخوام بگم در واقع به زیر و رو شدن مربوطه..  دوباره برنامه ریزی شدن.. جابجایی ارزش ها. 

کوچ کردن از یکی از این قلمرو ها به دیگری، چنین تحولات عظیمی در من ایجاد کرده و من منظورم افزایش قد یا افزایش علم نیست...من افراد بزرگتر از خودم رو درک نمیکردم. 

من بسیاری از مشکلات رو ساده تلقی میکردم. 

من فکر میکردم تک تک عقایدم درستن.

منظورم اینه که اگه باز تغییر کنم،آیا دوران نوجوانیم هم مسخره بنظر میاد؟چیزی که الان هستم...

اگه تا قبل پیر شدن نمیرم... اگه احتمالی وجود داشته باشه تا زنده بمونم یا سرطان معده نگیرم، آیا روزی مثل مامان بزرگای الان، بخاطر جوونا غرغر میکنم؟ 

اگه به مامان بزرگای الان(اکثرشون) درمورد لزبینا توضیح بدیم و سعی کنیم که قانعشون کنیم، چه واکنشی نشون میدن؟ 

من هم قراره در مورد اتفاقات و تغییرات جدید آینده از همین واکنش ها نشون بدم؟

​​​​

نوجوانیِ منو(یا به عبارتی اکثر مارو) میشه به یک تپاله یا یک تپه پشگل پر از ناامیدی و حسرت های سرکوب شده تشبیه کرد.
آرزوها و امیدهایی که مثل ستاره های دنباله دارن در کسری از ثانیه ناپدید شدن...
ولی اعتراف میکنم که با تک تک اشک هایی که ریختم... با تک تک روز هایی که آرزوی مرگ کردم باز هم قشنگه. 
احساس میکنم آزادم... آزادم تا فکر کنم.
آزادم تا مثل یه احمق هر روز رویاپردازی کنم، هنوز که هیچ چیزی معلوم نیست.
آزادم تا هر جور که عشقم میکشه تفکراتمو تغییر بدم
حصار های عصر هجری جامعه رو در ذهن خودم نابود کنم..

"من در انعطاف پذیر ترین حالت ممکن خودم قرار دارم."
من میتونم معنای زندگی رو فقط با خوندن یه کتاب جدید بکل عوض کنم..
من میتونم کل امید یک روزم رو در بوی چایی و کیک کافه مورد علاقم خلاصه کنم..
جایی که حرفی نمیزنم..
فقط نگاه میکنم،هر چیزی که دوست ندارم رو با تصوراتم از اون محیط حذف میکنم و از باقی چیزهایی که خیلی بیشتر دوستشون دارم لذت میبرم.
من میتونم فقط بخاطر رگه نوری که روی میز تحریرم میفته خوشحال تر بشم.
تک تک شب هایی که بخاطر خواب های بد و ترس های متنوع نفسم بند میاد،همچنان قدرتشو دارم که به خودم دروغ بگم: «درست میشه!» 

من هر چقدر هم که کله شق باشم، هر چقدر هم که گاهی زیادی وراج و پرذوق یا گاهی زیادی سرد و بی روح باشم،
من مطمئنم تو این دوره سیاه،بیشتر از هر دوره دیگه ای، رنگ گرفتم..
بالاخره سرمه ای هم همچنان آبیه مگه نه؟

پس نمیخوام از این دوره با نام "مسخره بازی های نوجوونی" یاد بشه...
نمیخوام این زمان هارو فراموش کنم...
نمیخوام تو دوران پیری هر چیزی که در این زمان ها یاد گرفتم، دورزاری بشه. 

 

خب نمیخوام ولی مگه وقتی بچه بودم هم همینو نمیخواستم؟
مگه نمیخواستم رنگین کمونا و ستاره ها همیشگی باشن؟
اگه بزرگ تر بشم و بخاطر روند طبیعی زندگی اینارو فراموش کنم چی؟
اگه دست خودم نباشه چی؟
آره شاید حتی اتفاقاتی در آینده بیفتن که من بیشتر ترجیحشون بدم...اره شاید همه چیز همچنان به خودم وابسته باشه...
آره شاید بتونم یجورایی به زندگی غلبه کنم..
شایدم نتونم...

چون همین حالا هم اثراتش دارن نمایان میشن. 

​​​​

​​شاید در نظر هر بزرگسالی که اینو میخونه، دختری خام و نپخته بنظر بیام...دختری که کلی نگرانی جدی تر داره اما همچنان به روال طبیعی زندگی گیر داده...شاید تو دل خودشون میگن:« اشکال نداره بزرگ میشه و یاد میگیره.. »

مثل همون وقتایی که خواهر کوچیکترم رو تماشا میکنم... در حالی که قدم به قدم روی جا پاهای من حرکت میکنه و همون چیز های همیشگی رو تجربه میکنه...

و منم عاه میکشم و یاد خاطرات خودم میفتم. 

جالبه حتی این کارو دوست ندارم. 

 اعصابم خرد میشه وقتی به همون نقطه ای میرسم که میفهمم بقیه درست میگفتن و من نابالغ یا سطحی نگر بودم. 

​​شاید هاله آینده هم همینطور درموردم فکر میکرد.

نمیدونم.

یادم رفت ازش بپرسم. 

 

حالم دیگه از فکر کردن بهم میخوره. حالم از فکر کردن به هر چیزی که یه زمانی ذهنمو مشغول کرده بود بهم میخوره.

از هر کلیشه ای بیزارم.

حتی از ولنتاینِ بی تقصیر هم بیزارم. 

کلا مدتیه از خیلی چیزا بیزار شدم و این یه نموره ترسناکه. 

 

​​​​​​شرمنده اگه قاطی پاتی حرف زدم چون سرم درد میکنه و چیزی حالیم نیست.

باید بخوابم :|

​​​​ساعت 3 شد. 

​​​​عح

🚬

  • (Hyung) Hanae
۱۴
بهمن

بعضی آدما عادت دارن دلایل چرت و پرت و بهونه های مختلفی بیارن و اون رو با کلمات زیبا و جملات تاثیر گذار زینت بدن تا هرجور شده بقیه، و مهم تر از همه خودشون رو قانع کنن که چیزی که بهش علاقه دارن خاص و درسته.

و در آخر حرفشون رو به کرسی بنشونن و احساس قدرت بیشتری کنن. 

اگه با کسی لج داشته باشن،تک تک رفتار ها و سلایق اون فرد تبدیل به گناهی کبیره و کاری دور از عقل و منطق میشه ...بصورت خودکار یا به قول خارجی ها بطور "اتوماتیک" نسبت به هر چیزی که مربوط به فرد مورد نظره گارد میگیرن..و از هر فرصتی که دستشون بیاد برای تبلیغ تفکراتشون استفاده میکنن تا افراد بیشتری رو بصورت مستقیم و غیرمستقیم در جبهه مقابل اون فردی که باهاش لج دارن قرار بدن.

تک بعدی نباشید خواهش میکنم!!

گفتن نظرات شخصی از یجا به بعد میشه تحمیل... میشه تحقیر!!!

با دفاع از حق خیلی فرق داره...با بعضی نقد کردن ها فرق داره. 

خواهرم، برادرم،... 

ذره ای برام مهم نیست چه سبک آهنگی گوش میدی. 

به اندازه چس برام اهمیت نداره چجور لباسی میپوشی. 

 هیچ کاری با افرادی که طرفدارشونی یا گروهی که دوسشون داری ندارم چون تاریخ مصرف این رفتار های بچگانه م خیلی وقته که گذشته.

هر چیزی که دوسش داری به خودت مربوطه.

هیچ کاری با سلایقت هم ندارم.

​​​​​توهم کاری با من نداشته باش و به زندگیت برس و همون وقتی رو که صرف نقد کردن سرتاپای زندگی بقیه میکنی، خرج یادگیری املای درست واژگان فارسی کن.مثل خود من.منم بی نقص نیستم. 

یا اصلا برو به افق بنگر...

همه ما خاصیم، هممون به یه سری چیزا علاقه داریم و از یه سری چیزا بدمون میاد.. هممون سبک زندگی خودمونو داریم. 

تو هم خاصی، بخدا خاصی

مثل هر انسان کوفتی که تو خیابون یا صف نانوایی میبینی خاصی

نظرت چیه یقمونو ول کنی؟^^

  • (Hyung) Hanae
۰۹
بهمن

 

باورم نمیشه اما این چند روز، هر چیزی که یه زمانی از روبروشدن باهاشون واهمه داشتم،با اشکال مختلف و متنوع سراغم اومدن...و منو به تفکر واداشتن... انگار نوبت یه تغییر درونی دیگه رسیده.. 

یاد استاد اُدوِی تو پاندای کونگ فوکار افتادم. _. 

My time has come.. 

من خیلی سخت رو کسی حساب باز میکنم و کسی راحت نمیتونه منو ناراحت کنه ولی وقتی به کسی اعتماد کنم و اونو وارد دایره ایمنم کنم،آسیب زدن به من خیلی آسون تر میشه. 

 

من قبلنا خیلی خشن تر بودم... نه بهتره بگم تندرو تر بودم.. و یه سری چیزا جلوی چشمو گرفته بودن و من بدون اینکه حواسم باشه،به بعضیا آسیب زدم... هنوزم پشیمونم...کاش یه روز بتونم معذرت بخوام..اون اتفاق منو داغون کرد.. حالم از خودم بهم می‌خورد

"من نباید به کسی صدمه بزنم" 

مشکلات دیگه ای هم روز به روز اضافه میشدن و من حال جنگیدن باهاشونو نداشتم... ضعیف شدم و آسیب پذیر.. 

و حالا نوبت بقیه بود که بهم آسیب بزنن...مثل اینه که به کفتری که نای پرواز کردن نداره تیر بزنی... 

anyway

در همون احوالات بودم که نمیدونم دقیقا چی شد... نمیدونم جرقه شروع یه سری چرخه دنباله داری که باعث تغییر چیزی در درونم شد چی بود..یه اتفاق.. یه سری کتاب.. چند تا فیلم... چند تا نشونه.. چند تا حرف..شاید سه سال پیش.. 

همشون باعث شدن که هانائه آینده به کمکم بیاد..

شده تاحالا یه کسی رو ببینید که قبلا ندیده بودید... و هرچی باهاش آشنا بشید بیشتر متوجه بشید که این فرد دقیقا همون کسیه که شما فکر می‌کردید هیچ وقت نمی‌تونید مثل اون رو در این دنیا پیدا کنید؟ هانائه آینده همچین کسی برای من بود... دوست داشتم مثل اون عاقل، بالغ و منطقی بشم...همین طور هم شد... دستمو گرفت و بزرگ ترین الهام زندگی من شد..اون هر چیزی که من میخواستم رو داشت.

هانائه و هانائه آینده به زندگی باهم ادامه دادن..و هانائه روز به روز به هانائه آینده نزدیک تر میشد...اما در طی این چند ماه و بخصوص اواخر اتفاقاتی افتاد که خیلی ناراحتم کرد.. ایمانم به افراد نزدیکم از بین رفت.. باز احساس کردم که گم شدم.. تنها توی یه چاه عمیق...کاملا بی حس شدم. ​​​​

و چیزهایی که یه زمانی فکر بهشون عذابم میداد، حالا دیگه ناراحتم نمیکنه..جالبه..اما بالاخره راست میگن که:

"این بقین که باعث تغییر تو میشن." 

 

یکباره صدای هانائه رو از بالای چاه ‌شنیدم..

"میام کمکت.. 

چیزهایی رو یادت میدم که دیگه کسی نتونه بهت صدمه بزنه" 

هانائه اون بالا بود... اما نه هانائه آینده.. 

بلکه هانائه گذشته... 

آره همون هانائه کوچولوی 13،14 ساله...بهم گفت که تعلیماتِ هانائه آینده تموم شده و حالا از پیشم رفته و تو آینده منتظرمه..هانائه گذشته میخواد تکه های گمشده درونم رو برام کامل کنه...و منم دستشو گرفتم.

ایمان دارم که میتونه منو قدرتمند کنه.

با گذشت زمان... 

☁️

 

پ.ن)​​​​داشتم فک میکردم که آیا امکان داره اندام های حرکتی ما آدما وستیجیال بشه؟ XD

یعنی به نوعی محو و کم کاربرد بشه چون باتوجه به شرایط، خیلی کم ازشون استفاده می‌کنیم. 

 

پ. ن)این روزا در حال جمع آوری نوتیس از یوتیوبران نامدارم:|

من فقط نظرمو کامنت میکنم و اونا جواب میدن ب_ب

 

پ. ن)سلنا داره آلبوم میده :)

 

​​​​​پ. ن)یه مدته همش بالا میارم :|

نکنه بکرزایی کردم؟ حاملم یعنی؟ XD

​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​

  • (Hyung) Hanae
۰۵
بهمن

 

امروز صبح ساعت 7:45 بلند شدم... چون فکر میکردم کلاس شیمی داریم اما ظاهرا برگزار نشد...خوب شد که نمیدونستم چون امکان نداشت زود پاشم:|

یکم درس خوندم

حوالی ساعت 11 صدای یه گربه زمین و زمانو برداشت...ناله می‌کرد..قبلا هم صداشو شنیده بودم اما اینقدر پافشاری نمی‌کرد.

عزم خود را جزم کرده سپس شتابان لباس خود را پوشیده(حتی ندانست چه پوشیده)و سوی او شتافتم.

"گوشت رو گذاشته بودم توی ماکروویو"

خونه ما آپارتمانه و چون حیاط دار نیست نمیتونم سریع به امداد حیوانات بی پناه بشتابم._. و همیشه فرصت رو از دست میدم، مامانم هم بهم گفت بهش نمیرسی

ب_ب

فکر کردم:"نمیره... همونجا میمونه... کجا میخواد بره...همونجا نشسته"

 شانس باهام یار بود..یافتمش! 

هوا یخ یخ بود و زمین لیز و برفی.. اما نیفتادم و غذاشم دادم^.^

گربه مثل بقیه گربه ها نبود،جور خاصی از آدما فرار می‌کرد... 

مثل من ازشون خوشش نمیومد. 

برگشتم بالا و از پنجره نگاش کردم...پرید بالای پشت بوم یه خونه و با حرکات عجیب غریب کششی خودش رو از لای میله ها رد کرد.. 

و بعد یه پیرمرد رو دیدم...فک کنم از اون حاضر جوابایی بود که زیرلب به همه فحش میدن و بد عنقن ولی وقتی بهشون محبت کنی دست و پاشونو گم میکنن..

مثل اوه..​​​​​​یا کارل فردریکسن تو انیمیشن Up.. 

هزار بار با آچارش لوله کشی گاز رو انگولک کرد و بر‌گشت خونه و باز دوباره برگشتXD

گربه هم پس از تقلای فراوان بالاخره یه جای مناسب رو زیر نور خورشید پیدا کرد و خوابید.. 

منم رفتم بخوابم..( دارم میرم که بخوابم)

اتفاق خاصی نیفتاد.. تازه روزام اصلا قشنگ نمیگذرن اما زندگی گاهی یواشکی میگه : یه کوچولو نگام کن.

 

پ. ن)به پست ها و کامنت هاتون سرخواهم زد نگران نباشین.. منتظر فرصت مناسبم☁️🌙

  • (Hyung) Hanae
۱۱
دی

به هیچ عنوان عاقلانه نیست که ساعت 3:30 نصفه ‌شب به اینجا سر بزنم... اما خب فکر کنم جای دیگه ای رو نداشتم.قرار بود بخوابم ولی وقتی سوال خودشناسی رو دیدم، گفتم شاید نوشتن یکم آرومم کنه_مثل اینکه رو بقیه کار میکنه_

_و شاید یکی اینو بخونه و احساس مشترکی داشته باشه_

چون از قضا این سوال به حال و روزم میخوره. ..( آدم وقتی احساس تنهایی میکنه نباید به اینجور سوالا جواب بده تا غلط قضاوت نکنه اما سعی میکنم اینکارو نکنم و حرف های دلمو درست بزنم)

سوال امروز:

روی حمایت چه کسانی می توانید حساب کنید؟قهرمان زندگی شما کیست؟

 

سوال بسیار آسونیه...

جواب:

هیچ کس

کسی قهرمان من نیست... از خیلیا الهام گرفتم...خیلیارو ستایش کردم...هنوزم ستایش میکنم...هنوزم دوستشون دارم... اما قهرمان؟ اصلا قهرمان یعنی چی؟

قهرمان یعنی پشت و پناه؟یعنی کسی که تو سختیا دستتونو بگیره؟یعنی کسی که با وجودش احساس امنیت کنید؟ از من نپرسید چون من نمیدونم...

کسی نمیتونه حال منو خوب کنه( البته اگه اصلا تلاشی بکنه.جز تو "ابرجونی"​☁️...تو کلا استاندارد هامو جابجا کردی! )و این مشکل من و زندگیمه نمیشه کاریش کرد...همه دست از تلاش برداشتن... چون این کار خسته کنندست... چون سروکله زدن با من خسته کنندس...اولا همه بهم میگفتن که چرا همچیز رو توی خودت می‌ریزی... و بعد ها وقتی میگفتم ناراحتم، کسی حوصلمو نداشت و من اینطوری بودم:خب پس چیکار کنم بالاخره؟؟؟​​​​​:/

برای همین از دردودل کردن با بقیه خوشم نمیاد..بیخوده... تا وقتی طرف مقابلت دعا کنه که زودتر زر زدن رو تموم کنی تا بتونه به شاد بودن ادامه بده بیخودترین کار ممکنه...با دیوار حرف زدن که خیلی بهتره.. حداقل دیوار از جاش تکون نمی خوره... تا وقتی تمام حرفاتو بزنی دیوار صبر میکنه.. حتی اگه چیزی نگی بازم پیشت میمونه.( چه شاعرانه ://

"دیوارسکشوال")

همه حقو هم به خودم نمیدم اما بقیه از من چه انتظاری دارن وقتی خودم ده برابر بیشتر سردگمم؟؟​نکنه همه عادت کردن که هانائه همیشه باید حال بقیه رو خوب کنه؟

همه عادت کردن که هانائه ناراحتیشو بروز نمیده؟ ... همه عادت کردن که کمک کردن به هانائه دردی رو دوا نمیکنه؟

خب پس خواهشا عادت هاتونو عوض کنید چون به عنوان یه انسان دارم زجر میکشم. 

جالب ترش اینجاست که وقتی من ناراحتم بقیه هم از من دلخور میشن...

و من رسما: ....... ​​​​​​​​error 404

بنظرم اگه نمی‌تونید به کسی کمک کنید حداقل نذارید احساس تنهایی کنه.. این کار از دست همه برمیاد مطمئن باشید! ​​​​​

علاقه ای به پست کردن اینجور چسناله ها هم ندارم و سعی میکنم حداقل مقدار ممکن از این چیزا بذارم.ولی بعضی روزا آدم مثل آتشفشان در حال انفجار میشه...

در آخر

به قول دِمی:

I don't have much but I still have me.

پس جواب سوالو عوض میکنم:

خودم.روی حمایت خودم. 

  • (Hyung) Hanae
۱۰
دی

*عکس مربوط به دوماه پیش*

*دستامو دوست دارم... طرح خوبین برای نقاشی*

 

پست خاصی نیست... 

فقط شبی آرومه... از اون شبایی که بظاهر آرومه اما درون تو غوغایی وجود داره که نمیشه جمعش کرد..

معمولا میتونم ذهنمو منحرف کنم تا حواسش پرت بشه اما امروز نتونستم... 

ذهنم تصمیم گرفته به هر جا میخواد پرواز کنه. 

به گذشته

و به آینده

​​​​​​گاهی هم به من سر میزنه.. 

این پرنده بیچاره فقط بدنبال مرهمی دست نیافتنیه...

یکی بهش بگه...نمیدونه که داره دنبال چیز بیخودی میگرده🕊️

 

 

 

🌿خونه ما🌿

  • (Hyung) Hanae
۰۷
دی

 

​​​🦋صباح الخیر جوان ایرانی🦋

_البته ما فردا امتحان دینی داریم ن عربی_

دیروز که پست گذاشتم و نخوابیدم و بعدشم 4 ساعت کلاس زیست داشتم و در کمال تعجب زندم...دیشب خیلی خوابم میومد... مدت ها بود که خوابم نمیومد..

خب 

یه پست مهمه

بریم سراغ سوال امروز؟

فکر میکنید دیگران چه نظری نسبت به شما دارند؟ 

و باز سوالی که جوابش تمامی ندارد

​​​​​در عین حال که اهمیت زیادی هم ندارد. 

اما پست خفنی میشه ایده جالبی براش دارمXD

البته شدیدا قراره طولانی بشه:¦¦

بریم ادامه مطلب( یاد CD های کارتون های دوران کودکیم افتادم که وسط کارتون میگفت سی دی دوم را پخش کنید. 

برای همین هر وقت DVD میخریدم که کل کارتون رو بدون وقفه پخش می‌کرد احساس می‌کردم ک چقد خفنه:/)

​​